<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?> <rss
version="2.0"
xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
> <channel><title>سایت تفریحی و سرگرمی &#187; داستان کوتاه</title> <atom:link href="http://www.pa2gh2.ir/category/dastan-koutah/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" /><link>http://www.pa2gh2.ir</link> <description>سایت تفریحی و سرگرمی</description> <lastBuildDate>Fri, 23 Dec 2011 11:43:28 +0000</lastBuildDate> <language>fa</language> <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod> <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency> <generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator> <item><title>داستان کوتاه : پسر بچه شیطون!</title><link>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%da%86%d9%87-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86/</link> <comments>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%da%86%d9%87-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86/#comments</comments> <pubDate>Fri, 23 Dec 2011 11:11:45 +0000</pubDate> <dc:creator>علی رضا</dc:creator> <category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category> <category><![CDATA[کر]]></category> <category><![CDATA[کرم]]></category> <category><![CDATA[پسر]]></category> <category><![CDATA[پسر بچه]]></category> <category><![CDATA[پسر شیطون]]></category> <category><![CDATA[چسب فوری]]></category> <category><![CDATA[داستان +18]]></category> <category><![CDATA[داستان بالای 18 سال]]></category> <category><![CDATA[داستان سک]]></category> <guid
isPermaLink="false">http://www.pa2gh2.ir/?p=1613</guid> <description><![CDATA[پسر صبح از پله‌ها اومد پائین و از مادربزرگش پرسید : &#8221; بابا، مامان هنوز از خواب بیدار نشدند ؟ &#8221; - نه عزیز دلبندم . بیا صبحونه ات رو آماده کردم ، زود باش بخورش تا مدرسه ات دیر نشده ! بچه یک خنده شیطنت آمیزی زد و بدون اینکه چیزی بگه سریع رفت [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p
style="text-align: center;"><a
href="http://www.pa2gh2.ir"><img
onload="NcodeImageResizer.createOn(this);" class="alignnone" title="داستان کوتاه : پسر بچه شیطون!" src="http://pa2gh2.persiangig.com/BedFeet.jpg" alt="داستان کوتاه : پسر بچه شیطون!" width="380" height="260" /></a></p><p
style="text-align: justify;"><p
style="text-align: justify;">پسر صبح از پله‌ها اومد پائین و از مادربزرگش پرسید :<br
/> &#8221; بابا، مامان هنوز از خواب بیدار نشدند ؟ &#8221;<br
/> - نه عزیز دلبندم . بیا صبحونه ات رو آماده کردم ، زود باش بخورش تا مدرسه ات دیر نشده !<br
/> بچه یک خنده شیطنت آمیزی زد و بدون اینکه چیزی بگه سریع رفت آشپزخونه و صبحونه اش رو تموم کرد و پس از مسواک زدن دندونهاش ، کیفش رو برداشت و پرید دم در تا سوار سرویس بشه !<br
/> ظهر شد . زنگ در به صدا در اومد .<span
id="more-1613"></span>مادر بزرگ در رو باز کرد . پسر بود که از مدرسه برگشته بود .<br
/> یه سلامی‌داد و بازم پرسید : &#8221; بالاخره مامان و بابا بیدار شدند ؟ &#8221;<br
/> مادربزرگه گفت : &#8221; نه عزیزم ، حتما خیلی خسته بودند . فکر کنم الانه پا میشن میان!<br
/> حالا بیا تو ناهارت رو بخور تا از دهن نیفتاده &#8221;<br
/> پسرک بازم اون لبخند شیطنت آمیز رو زد و داخل شد .<br
/> ناهارش رو خورد و رفت تو اطاقش تا مشقهاشو بنویسه و کمی‌هم استراحت کنه بعد از ظهر بود که پسره اومد پیش مادربزرگش و ازش پرسید : &#8221; بابا مامان هنوزهم نیومدند ؟ &#8221;<br
/> مادربزرگ که داشت یواش یواش نگران میشد گفت : &#8221; نه ؟ &#8221;<br
/> پسرک اینبار دیگه نتونست جلو خودش رو بگیره و زد زیر خنده مادربزرگ عصبانی شد و سرش فریاد کشید : &#8221; تو چت شده ؟ چرا هر بار اینو میپرسی! حالا چرا میخندی ؟ &#8221;<br
/> بچه جواب داد.: &#8221; شب دیر وقت بود و منم داشت خوابم میبرد که یهو دیدم بابا اومده تو اطاقم و دنبال یه چیزی میگرده &#8221;<br
/> - خوب دنبال چی میگشت ؟<br
/> پسره ادامه داد : &#8221; بابا گفتش کف پاش ترک برداشته واسه همین دنبال کرم نرم کننده و مرطوب کننده میگرده ! &#8221;<br
/> - بعدش چی شد ؟<br
/> پسرک در حالیکه که چشمهاش برق عجیبی میزد گفت :<br
/> &#8221; هیچی مامان بزرگ . چون اطاق تاریک بود ، به جای کرم ، اشتباهی تیوب چسب فوری رو بهش دادم!&#8221;</p><p
style="text-align: justify;"><p
style="text-align: center;">گردآوری : پاتوق تو</p><p
style="text-align: center;">منبع : گل یاس</p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%da%86%d9%87-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>داستان کوتاه : دیوانه تر از بهلول!!!</title><link>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%87%d9%84%d9%88%d9%84/</link> <comments>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%87%d9%84%d9%88%d9%84/#comments</comments> <pubDate>Mon, 19 Dec 2011 07:59:53 +0000</pubDate> <dc:creator>علی رضا</dc:creator> <category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category> <category><![CDATA[بهلول و خلیفه]]></category> <category><![CDATA[بهلول و زن]]></category> <category><![CDATA[بهلول دیوانه]]></category> <category><![CDATA[خلیفه و زن]]></category> <category><![CDATA[داستان بهلول]]></category> <category><![CDATA[داستان زیبا بهلول]]></category> <category><![CDATA[داستان صیاد]]></category> <category><![CDATA[داستانی جالب از بهلول]]></category> <category><![CDATA[داستانهای جالب بهلول]]></category> <category><![CDATA[سیاد و خلیفه]]></category> <category><![CDATA[صیاد]]></category> <category><![CDATA[صیاد و بهلول]]></category> <category><![CDATA[صیاد و خلیفه]]></category> <guid
isPermaLink="false">http://www.pa2gh2.ir/?p=1586</guid> <description><![CDATA[آورده اند که خلیفه‌هارون الرشید با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازی شطرنج بودند ، بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشای آنها مشغول شد . در آن حال صیادی زمین ادب را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود . هارون در آن روز [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p
style="text-align: justify;">آورده اند که خلیفه‌هارون الرشید با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازی شطرنج بودند ، بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشای آنها مشغول شد .</p><p
style="text-align: center;"><a
href="http://www.pa2gh2.ir"><img
onload="NcodeImageResizer.createOn(this);" class="alignnone" title="داستان کوتاه : دیوانه تر از بهلول!!!" src="http://pa2gh2.persiangig.com/thumb.png" alt="داستان کوتاه : دیوانه تر از بهلول!!!" width="378" height="378" /></a></p><p
style="text-align: justify;"><p>در آن حال صیادی زمین ادب را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود .</p><p>هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند !</p><p>زبیده به عمل‌هارون اعتراض نمود و گفت : این مبلغ برای صیادی زیاد است به جهت اینکه تو باید هر روز به افراد لشگری وکشوری انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ کمتر بدهی خواهند گفت که ما به قدر صیادی هم نبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به اندک مدتی تهی خواهد شد &#8230;<span
id="more-1586"></span><br
/> هارون سخن زبیده را پسندیده و گفت الحال چه کنم ؟ گفت صیاد را صدا کن و از او سوال نما این ماهی نر است یا ماده ؟ اگر گفت نر است بگو پسند مانیست و اگر گفت ماده است باز هم بگو پسند ما نیست و او مجبور می‌شود ماهی را پس ببرد و انعام را بگذارد .</p><p>بهلول به‌هارون گفت : فریب زن نخور مزاحم صیاد نشو ولی‌هارون قبول ننمود .</p><p>صیاد را صدا زد و به او گفت : ماهی نر است یا ماده ؟</p><p>صیاد باز زمین ادب بوسید و عرض نمود این ماهی نه نر است نه ماده بلکه خنثی است .</p><p>هارون از این جواب صیاد خوشش آمد و امر نمود تا چهار هزار درهم دیگر هم انعام به او بدهند !!!</p><p>صیادپولها را گرفته ، در بندی ریخت و موقعی که از پله‌های قصر پایین می‌رفت یک درهم از پولها به زمین افتاد . صیاد خم شد و پول را برداشت !</p><p>زبیده به‌هارون گفت :این مرد چه اندازه پست همت است که از یک درهم هم نمی‌گذرد .‌هارون هم از پست فطرتی صیاد بدش آمد و او را صدازد و باز بهلول گفت مزاحم او نشوید .‌هارون قبول ننمود و صیاد را صدا زد وگفت : چقدر پست فطرتی که حاضر نیستی حتی یک درهم از این پولها قسمت غلامان من شود .</p><p>صیاد باز زمین ادب بوسه زد و عرض کرد : من پست فطرت نیستم . بلکه نمک شناسم و از این جهت پول را برداشتم که دیدم یک طرف این پول آیات قرآن و سمت دیگر آن اسم خلیفه است و چنانچه روی زمین بماند شاید پا به آن نهند و از ادب دور است !</p><p>خلیفه باز از سخن صیاد خوشش آمد و امر نمود چهار هزار درهم دیگر هم به صیاد انعام دادند و به بهلول گفت : من از تو دیوانه ترم به جهت اینکه هردفعه مرا مانع شدی من حرف تو را قبول ننمودم و حرف آن زن را به کار بستم و این همه متضرر شدم &#8230;!!!</p><p
style="text-align: justify;"><p
style="text-align: center;"><strong>گردآوری : پاتوق تو</strong></p><p
style="text-align: center;">منبع : مارشال</p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%87%d9%84%d9%88%d9%84/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>نامه ی جالب یک دختر به همسر آینده اش</title><link>http://www.pa2gh2.ir/tanz-sargarmi/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%a8-%d9%8a%d9%83-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1-%d8%a2%d9%8a%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b4/</link> <comments>http://www.pa2gh2.ir/tanz-sargarmi/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%a8-%d9%8a%d9%83-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1-%d8%a2%d9%8a%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b4/#comments</comments> <pubDate>Mon, 19 Dec 2011 05:00:57 +0000</pubDate> <dc:creator>ابوالفضل</dc:creator> <category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category> <category><![CDATA[طنز و سرگرمی]]></category> <category><![CDATA[نامه ی جالب يك دختر به همسر آينده اش]]></category> <guid
isPermaLink="false">http://www.pa2gh2.ir/?p=1579</guid> <description><![CDATA[عزیزم! می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند&#8221;داماد سر است!&#8221; و تو اعتماد به [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<div
align="justify"><span
style="font-size: x-small">عزیزم!</span></div><div
align="justify"><span
style="font-size: x-small">می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند&#8221;داماد سر است!&#8221; و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!</span></div><div
align="justify"><span
style="font-size: x-small">اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!</span></div><div
align="justify"><span
style="font-size: x-small">اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!</span></div><div
align="justify"><span
style="font-size: x-small">اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!</span></div><div
align="justify"><span
style="font-size: x-small">اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آید&#8230; جلوی چشم همه هم که نمی‌شود!</span></div><div
align="justify"><span
style="font-size: x-small">اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا &#8220;به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است&#8221;؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!</span></div><div
align="justify"><span
style="font-size: x-small">اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!<br
/> و بالاخره&#8230;</span><br
/> <span
style="font-size: x-small">اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.</span></div> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://www.pa2gh2.ir/tanz-sargarmi/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%a8-%d9%8a%d9%83-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1-%d8%a2%d9%8a%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b4/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>داستان کوتاه : لعنت بر شیطان</title><link>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%84%d8%b9%d9%86%d8%aa-%d8%a8%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d8%a7%d9%86/</link> <comments>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%84%d8%b9%d9%86%d8%aa-%d8%a8%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d8%a7%d9%86/#comments</comments> <pubDate>Sat, 17 Dec 2011 14:18:03 +0000</pubDate> <dc:creator>علی رضا</dc:creator> <category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category> <category><![CDATA[لعنت بر]]></category> <category><![CDATA[لعنت بر شیطان]]></category> <category><![CDATA[نفس]]></category> <category><![CDATA[نفس لوامه]]></category> <category><![CDATA[نفس اماره]]></category> <category><![CDATA[چگونه به خدا نزدیک شویم]]></category> <category><![CDATA[چگونه خدایی شویم]]></category> <category><![CDATA[نزدیک شدن به خدا]]></category> <category><![CDATA[دوری از شیطان]]></category> <category><![CDATA[داستان شیطان]]></category> <category><![CDATA[راه های نزدیک شدن به خدا]]></category> <category><![CDATA[راه های دوری از شیطان]]></category> <category><![CDATA[شیطان]]></category> <guid
isPermaLink="false">http://www.pa2gh2.ir/?p=1559</guid> <description><![CDATA[گفتم : لعنت بر شیطان! لبخند زد ! پرسیدم : چرا می‌خندی؟ پاسخ داد : از حماقت تو خنده ام می‌گیرد ! پرسیدم : مگر چه کرده ام؟ گفت : مرا لعنت می‌کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام !!! با تعجب پرسیدم : پس چرا زمین می‌خورم؟! پاسخ داد : [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<div
dir="rtl" align="right"><p
style="text-align: center;" dir="rtl"><a
href="http://www.pa2gh2.ir"><img
onload="NcodeImageResizer.createOn(this);" class="alignnone" title="داستان کوتاه : لعنت بر شیطان" src="http://pa2gh2.persiangig.com/Marg.jpg" alt="داستان کوتاه : لعنت بر شیطان" width="318" height="320" /></a></p><p
dir="rtl">گفتم : لعنت بر شیطان!</p></div><p
dir="rtl">لبخند زد !</p><p
dir="rtl">پرسیدم : چرا می‌خندی؟<span
id="more-1559"></span></p><p
dir="rtl">پاسخ داد : از حماقت تو خنده ام می‌گیرد !</p><p
dir="rtl">پرسیدم : مگر چه کرده ام؟</p><p
dir="rtl">گفت : مرا لعنت می‌کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام !!!</p><p
dir="rtl">با تعجب پرسیدم : پس چرا زمین می‌خورم؟!</p><p
dir="rtl">پاسخ داد : نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می‌زند&#8230;</p><p
dir="rtl">پرسیدم : پس تو چه کاره ای؟</p><p
dir="rtl">پاسخ داد : هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نکن!!!</p><p>گفتم : پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟!در حالیکه دور می‌شد گفت : من پیامبر نیستم جوان&#8230;!!!</p><p>&nbsp;</p><p
style="text-align: center;"><strong>گردآوری : پاتوق تو</strong></p><p
style="text-align: center;">منبع: مارشال</p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%84%d8%b9%d9%86%d8%aa-%d8%a8%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>داستان کوتاه : برادر ( جالب و احساسی )</title><link>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%a8-%d9%88-%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%b3%db%8c/</link> <comments>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%a8-%d9%88-%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%b3%db%8c/#comments</comments> <pubDate>Wed, 14 Dec 2011 17:44:11 +0000</pubDate> <dc:creator>علی رضا</dc:creator> <category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category> <category><![CDATA[فلج]]></category> <category><![CDATA[داستان]]></category> <category><![CDATA[داستان فوق العاده احساسی]]></category> <category><![CDATA[داستان پسر]]></category> <category><![CDATA[داستان پسر فلج]]></category> <category><![CDATA[داستان احساسی]]></category> <category><![CDATA[داستان اشک آور]]></category> <category><![CDATA[داستان باحال]]></category> <category><![CDATA[داستان برادر]]></category> <category><![CDATA[داستان برادر فلج]]></category> <category><![CDATA[داستان جدید]]></category> <guid
isPermaLink="false">http://www.pa2gh2.ir/?p=1498</guid> <description><![CDATA[شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود&#8221; شب عید هنگامی‌که پل از اداره اش بیرون امد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزند و ان راتحسین می‌کرد&#8221;پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید:این ماشین مال شماست&#8221; اقا؟ پل [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p
style="text-align: justify;">شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود&#8221; شب عید هنگامی‌که پل از اداره اش بیرون امد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزند و ان راتحسین می‌کرد&#8221;پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید:این ماشین مال شماست&#8221; اقا؟ پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است.پسر متعجب شد وگفت:منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری &#8220;بدون اینکه دیناری بابت ان پرداخت کنید&#8221;به شما داده است؟ اخ جون &#8221; ای کاش&#8230;؟<br
/> &#8230;</p><p
style="text-align: center;"><a
href="http://www.pa2gh2.ir"><img
onload="NcodeImageResizer.createOn(this);" class="alignnone" title="داستان کوتاه : برادر ( جالب و احساسی )" src="http://pa2gh2.persiangig.com/Gentilhomme%20crippled%20boy.JPG" alt="داستان کوتاه : برادر ( جالب و احساسی )" width="420" height="279" /></a></p><p
style="text-align: justify;"><p>البته پل کاملا واقف بود که پسر چه ارزویی می‌خواهد بکند&#8221; او می‌خواست ارزو کند که ای کاش او هم یک همچون برادری داشت&#8221; اما انچه که پسر گفت:سر تا پای وجود پل را به لرزه در اورد:ای کاش من هم یک همچو برادری بودم&#8221;</p><p>پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه انی گفت: دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟<span
id="more-1498"></span></p><p>&#8220;اوه بله دوست دارم&#8221;</p><p>تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می‌زد گفت:&#8221;اقا می‌شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟&#8221;</p><p>پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می‌خواهد بگوید: او می‌خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز هم در اشتباه بود&#8230; پسر گفت: بی زحمت اونجایی که دوتا پله داره نگهدارید.</p><p>پسر از پله‌ها بالا دوید&#8221; چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید. اما دیگر تند وتیز بر نمی‌گشت&#8221;او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد: &#8220;اوناهاش جیمی&#8221;می‌بینی؟درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم &#8220;برادرش عیدی بهش داده و دیناری بابت ان پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد&#8230;</p><p>اونوقت می‌تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه‌های شب عید رو همان طوری که همیشه برات شرح میدم ببینی&#8221;</p><p>پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می‌کرد از ماشین پیاده شد و پسر بچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند&#8221; برادر بزرگتر با چشمانی براق و درخشان کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.</p><p
style="text-align: justify;"><p
style="text-align: center;"><strong>گردآوری : پاتوق تو</strong></p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%a8-%d9%88-%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%b3%db%8c/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>شب کریسمس</title><link>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/1381/</link> <comments>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/1381/#comments</comments> <pubDate>Fri, 09 Dec 2011 17:51:47 +0000</pubDate> <dc:creator>علی رضا</dc:creator> <category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستان]]></category> <category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستان هایی واقعی]]></category> <category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category> <category><![CDATA[داستان تخیلی]]></category> <category><![CDATA[داستان جالب]]></category> <category><![CDATA[داستان جذاب]]></category> <category><![CDATA[داستانک]]></category> <category><![CDATA[داستانهای کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای کوتاه و زیبا]]></category> <category><![CDATA[داستانهای مهیج و کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای آموزنده و کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای تاریخی]]></category> <category><![CDATA[داستانهای زیبا و کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای عاشقانه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای عبرت آموز]]></category> <guid
isPermaLink="false">http://www.pa2gh2.ir/?p=1381</guid> <description><![CDATA[یکی از بستگان خدا شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p><img
onload="NcodeImageResizer.createOn(this);" class="aligncenter" src="http://up5.iranblog.com/images/whatwpa6b6ognyulg7d.jpg" alt="" width="320" height="213" /></p><p
style="text-align: justify;">یکی از بستگان خدا</p><p
style="text-align: justify;">شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.<br
/> پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.<br
/> در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.<br
/> خانمی‌که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی‌مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.<br
/> - آهای، آقا پسر!<br
/> پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:<br
/> - شما خدا هستید؟<br
/> - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!<br
/> - آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید<br
/> <strong> تهیه و نشر : پاتوق تو</strong></p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/1381/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>پیرمرد و شطرنج</title><link>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d9%88-%d8%b4%d8%b7%d8%b1%d9%86%d8%ac/</link> <comments>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d9%88-%d8%b4%d8%b7%d8%b1%d9%86%d8%ac/#comments</comments> <pubDate>Thu, 08 Dec 2011 23:39:45 +0000</pubDate> <dc:creator>علی رضا</dc:creator> <category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category> <category><![CDATA[پیرمرد]]></category> <category><![CDATA[رمانتیک]]></category> <category><![CDATA[شطرنج]]></category> <guid
isPermaLink="false">http://www.pa2gh2.ir/?p=1377</guid> <description><![CDATA[مددکار بین نگاه پیرمرد و پنجره فاصله انداخت . پیرمرد چشم‌هایش را بست ! مددکار : ببین پیرمرد ! برای آخرین بار می‌گم ، خوب گوش کن تا یاد بگیری . آخه تا کی می‌خوای به این پنجره زل بزنی ؟ اگه این بازی را یاد بگیری ، هم از شر این پنجره راحت می‌شی [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p><a
href="http://www.pa2gh2.ir/wp-content/uploads/2011/12/pirmard.jpg"><img
onload="NcodeImageResizer.createOn(this);" src="http://www.pa2gh2.ir/wp-content/uploads/2011/12/pirmard-193x300.jpg" alt="" width="193" height="300" class="aligncenter size-medium wp-image-1378" /></a></p><p>مددکار بین نگاه پیرمرد و پنجره فاصله انداخت . پیرمرد چشم‌هایش را بست !<br
/> مددکار : ببین پیرمرد ! برای آخرین بار می‌گم ، خوب گوش کن تا یاد بگیری . آخه تا کی می‌خوای به این پنجره زل بزنی ؟ اگه این بازی را یاد بگیری ، هم از شر این پنجره راحت می‌شی ، هم می‌تونی با این هم سن و سال‌های خودت بازی کنی . مثل اون دوتا . می‌بینی ؟ آهای ! با توام ! می‌شنوی ؟<br
/> پیرمرد به اجبار پلک‌هایش را بالا کشید .<br
/> مددکار : این یکی که از همه بزرگ تره شاهه ، فقط یه خونه می‌تونه حرکت کنه . این بغلیش هم وزیره . همه جور می‌تونه حرکت کنه ، راست ، چپ ، ضربدری &#8230; خلاصه مهره اصلی همینه . فهمیدی ؟<br
/> پیرمرد گفت : ش ش شااا ه … و و وزیـ &#8230; ررر<br
/> مددکار : آفرین &#8230; این دوتا هم که از شکلش معلومه ، قلعه هستن . فقط مستقیم میرن . اینا هم دو تا اسب جنگی . چطوره ؟؟ فقط موند این دو تا فیل که ضربدری حرکت می‌کنن . و این ردیف جلویی هم که سربازها هستن ، هشت تا ! می‌بینی ! درست مثل یک ارتش واقعی ! هم می‌تونی به دشمن حمله کنی ، هم از خودت دفاع کنی ، دیدی چقدر ساده بود . حالا اسماشونو بگو ببینم یاد گرفتی یا نه ؟؟<br
/> پیرمرد نیم سرفه اش را قورت داد و گفت : پس مردم چی ؟ اونا تو بازی نیستن ؟</p><p>تهیه و نشر : پاتوق تو</p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d9%88-%d8%b4%d8%b7%d8%b1%d9%86%d8%ac/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>پیرمرد باهوش / طنز</title><link>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%a8%d8%a7%d9%87%d9%88%d8%b4-%d8%b7%d9%86%d8%b2/</link> <comments>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%a8%d8%a7%d9%87%d9%88%d8%b4-%d8%b7%d9%86%d8%b2/#comments</comments> <pubDate>Thu, 08 Dec 2011 18:24:59 +0000</pubDate> <dc:creator>علی رضا</dc:creator> <category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category> <category><![CDATA[کل کل]]></category> <category><![CDATA[کرکری]]></category> <category><![CDATA[پیرمرد]]></category> <category><![CDATA[پیرزن]]></category> <category><![CDATA[داستان]]></category> <category><![CDATA[داستان کل کل]]></category> <category><![CDATA[داستان پیرمرد]]></category> <category><![CDATA[داستان پیرزن]]></category> <category><![CDATA[داستان قشنگ]]></category> <category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستان هایی واقعی]]></category> <category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category> <category><![CDATA[داستان جالب]]></category> <category><![CDATA[داستان دختر]]></category> <category><![CDATA[داستان زیبا]]></category> <category><![CDATA[داستانک]]></category> <category><![CDATA[داستانهای کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای کوتاه و زیبا]]></category> <category><![CDATA[داستانهای مهیج و کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای آموزنده و کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای تاریخی]]></category> <category><![CDATA[داستانهای زیبا و کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای عاشقانه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای عبرت آموز]]></category> <guid
isPermaLink="false">http://www.pa2gh2.ir/?p=1366</guid> <description><![CDATA[دو تا پیرمرد با هم قدم می زدن و ۲۰ قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودن. پیرمرد اول: «من و زنم دیروز به یه رستوران رفتیم که هم خیلی شیک و تر تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب بود و هم قیمت غذاش مناسب بود.» [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p
style="text-align: justify;">دو تا پیرمرد با هم قدم می زدن و ۲۰ قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودن.</p><p
style="text-align: center;"><a
href="http://www.pa2gh2.ir"><img
onload="NcodeImageResizer.createOn(this);" class="alignnone" title="پیرمرد باهوش / طنز" src="http://pa2gh2.persiangig.com/pirmard.jpg" alt="پیرمرد باهوش / طنز" width="332" height="500" /></a></p><p
style="text-align: justify;"> پیرمرد اول: «من و زنم دیروز به یه رستوران رفتیم که هم خیلی شیک و تر تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب بود و هم قیمت غذاش مناسب بود.»<span
id="more-1366"></span></p><p
style="text-align: justify;"> پیرمرد دوم: «اِ&#8230; چه جالب. پس لازم شد ما هم یه شب بریم اونجا&#8230; اسم رستوران چی بود؟»<br
/> پیرمرد اول کلی فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چیزی یادش نیومد. بعد پرسید: «ببین، یه حشره ای هست، پرهای بزرگ و خوشگلی داره، خشکش می کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه می دارن، اسمش چیه؟»</p><p
style="text-align: justify;"> پیرمرد دوم: «پروانه؟»<br
/> پیرمرد اول: «آره!» بعد با فریاد رو به پیرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستورانی که دیروز رفتیم اسمش چی بود؟!!!»</p><p
style="text-align: center;"><span
style="color: #ff0000;">برای شادی همه اموات یه صلوات بفرستین</span></p><p
style="text-align: center;"><p
style="text-align: right;"><strong>گردآوری : پاتوق تو</strong></p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%a8%d8%a7%d9%87%d9%88%d8%b4-%d8%b7%d9%86%d8%b2/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>داستان کوتاه : زوج موفق ( فوق العاده خنده دار )</title><link>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%85%d9%88%d9%81%d9%82-%d9%81%d9%88%d9%82-%d8%a7%d9%84%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87/</link> <comments>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%85%d9%88%d9%81%d9%82-%d9%81%d9%88%d9%82-%d8%a7%d9%84%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87/#comments</comments> <pubDate>Wed, 07 Dec 2011 19:20:57 +0000</pubDate> <dc:creator>علی رضا</dc:creator> <category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category> <category><![CDATA[خوشبختی]]></category> <category><![CDATA[داستان]]></category> <category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستان هایی واقعی]]></category> <category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category> <category><![CDATA[داستان تخیلی]]></category> <category><![CDATA[داستان جالب]]></category> <category><![CDATA[داستان جذاب]]></category> <category><![CDATA[داستان خوشبختی]]></category> <category><![CDATA[داستان دختر کشاورز]]></category> <category><![CDATA[داستان زیبا]]></category> <category><![CDATA[داستان زوج]]></category> <category><![CDATA[داستان زوج جوان]]></category> <category><![CDATA[داستان زوج خوشبخت]]></category> <category><![CDATA[داستانک]]></category> <category><![CDATA[داستانهای کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای کوتاه و زیبا]]></category> <category><![CDATA[داستانهای مهیج و کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای آموزنده و کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای تاریخی]]></category> <category><![CDATA[داستانهای زیبا و کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای عاشقانه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای عبرت آموز]]></category> <category><![CDATA[راه های خوشبختی]]></category> <category><![CDATA[زوج جوان]]></category> <category><![CDATA[زوج خوشبخت]]></category> <guid
isPermaLink="false">http://www.pa2gh2.ir/?p=1316</guid> <description><![CDATA[یک روز از یک زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟ آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p
style="text-align: justify;">یک روز از یک زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟</p><p
style="text-align: center;"><a
href="http://www.pa2gh2.ir"><img
onload="NcodeImageResizer.createOn(this);" class="alignnone" title="داستان کوتاه : زوج موفق ( فوق العاده خنده دار )" src="http://pa2gh2.persiangig.com/Zoj.jpg" alt="داستان کوتاه : زوج موفق ( فوق العاده خنده دار )" width="362" height="544" /></a></p><p
style="text-align: justify;"><p>آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!<span
id="more-1316"></span></p><p>گفتم: آفرین! زنده‌باد! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای! من بهت افتخار می‌کنم.</p><p>حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست؟</p><p>آقاهه گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره، مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم و &#8230;</p><p>گفتم: پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر می‌دی، چی‌ هست؟</p><p>آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور میانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم !!!!</p><p
style="text-align: justify;"><p
style="text-align: justify;"><strong>تهیه و نشر : پاتوق تو</strong></p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%85%d9%88%d9%81%d9%82-%d9%81%d9%88%d9%82-%d8%a7%d9%84%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>داستان کوتاه : نقش زن در زندگی مردان!</title><link>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%82%d8%b4-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86/</link> <comments>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%82%d8%b4-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86/#comments</comments> <pubDate>Wed, 07 Dec 2011 19:07:11 +0000</pubDate> <dc:creator>علی رضا</dc:creator> <category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستان]]></category> <category><![CDATA[داستان وزیر]]></category> <category><![CDATA[داستان نماینده]]></category> <category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستان هایی واقعی]]></category> <category><![CDATA[داستان معاون وزیر]]></category> <category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category> <category><![CDATA[داستان تخیلی]]></category> <category><![CDATA[داستان جالب]]></category> <category><![CDATA[داستان جذاب]]></category> <category><![CDATA[داستان زیبا]]></category> <category><![CDATA[داستانک]]></category> <category><![CDATA[داستانهای کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای کوتاه و زیبا]]></category> <category><![CDATA[داستانهای مهیج و کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای آموزنده و کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای زیبا و کوتاه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای عاشقانه]]></category> <category><![CDATA[داستانهای عبرت آموز]]></category> <guid
isPermaLink="false">http://www.pa2gh2.ir/?p=1314</guid> <description><![CDATA[می‌گویند زن‌ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند &#8230; ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود: زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم. اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت: &#8220;خاک بر سرت [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p
style="text-align: justify;">می‌گویند زن‌ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند &#8230;</p><p
style="text-align: center;"><a
href="http://www.pa2gh2.ir"><img
onload="NcodeImageResizer.createOn(this);" class="alignnone" title="داستان کوتاه : نقش زن در زندگی مردان!" src="http://pa2gh2.persiangig.com/angry-woman.jpg" alt="داستان کوتاه : نقش زن در زندگی مردان!" width="401" height="299" /></a></p><p
style="text-align: justify;"><p>ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:<span
id="more-1314"></span></p><p>زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.<br
/> اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت: &#8220;خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!&#8221;</p><p>گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم. آن هم با قیافه ایی حق به جانب.<br
/> باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت: &#8220;خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!&#8221;</p><p>شدیم معاون وزارت امور خارجه که خانم باز گفت: &#8220;خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو &#8230;؟!&#8221;</p><p>شدیم وزیر امور خارجه و گفت: &#8220;فلانی نخست وزیر است &#8230; خاک بر سرت کنند!!!&#8221;</p><p>القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.</p><p>تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: &#8220;خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی&#8230;</p><p
style="text-align: justify;"><strong>تهیه و نشر : پاتوق تو</strong></p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://www.pa2gh2.ir/dastan-koutah/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%82%d8%b4-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> </channel> </rss>
